تبلیغات
قند پارسی - قسمت پنجم / پرسیدن اسکندر از شبان نام وی را

قسمت پنجم / پرسیدن اسکندر از شبان نام وی را

21 مهر 95 01:25

نویسنده : قند پارسی





قسمت پنجم / پرسیدن اسکندر از شبان نام وی را


به شوق آید آن عاشق بی قرار 
كه از دیگران بشنود وصف یار 

همی وصف روی پَری پیـکران 
ببــاید شنیـــدن هــم از دیگـران

شبانی رَمه داشت نزدیكشان 
طلب كرد و بگرفت از وی نشان

بگُفت و نشان داد او را به دست 
كه در جمع آن گُلعذاران مست 

همان كه خَرامد چو كبك دَری 
همان كه بـُود رَشك حور و پـَری

همان كه دو تا نرگسش دلرُباست 
همان كه قدش سِدرَه المُنتَهاست

همان كه به یك طُرفه العین دل 
به یغما برد چون بُتان چگل

چه نامست وازباغ كی خـاست این 
بگُفتـا : گل باغ كیخاست این

همی دُخت عباس كیخاست او 
به طَنازی از كودكی خاست او

نگاری نبینی به بُرنائی اَش 
بـه رشكند خوبان زِ رعنائی اَش

به زُلفش ببین گُفت زُلف پَری 
به چشمش بخوان گُفت افسونگری

ببین گْفت آن نرگسان عّذاب 
ببین گْفت آن سْرخ لّعل مْذاب

ببین در رُخش روی زیبای حور 
به چشم اَندَرَش موج دریای نور

میان همه نازنینان سر است 
زِ قشـقایی و تیـرۀ ایگدر است 

مَهِ ایگدر باشد این پـَر لَچَك 
ازیرا زَنَـد اَشرفی بَر لَچَك

مَهِ ایگدر باشد این سَرو نـاز 
ازیرا بـه قـامـت بُـوَد دلنــواز

سکندر بدو گُفـت باشد چنــان 
که گُفتی تو ای مرد بسیار دان

کَرَم کرده با من زمانی به ایست 
بگو نـاوَکَش تِشنۀ خون کیست

به من گو چه نامست آن نازنین 
كه از ناوَکش خون چكد بر زمین

بگُفتا كه نوش آفرین نام اوست 
زِهی كوكب بخت بر بـام اوست

چواودرصدف نیست دُر خوش آب 
بـه رُخ بر بـُود پنجه ء آفتاب

بنـاگوش و انگشت نوش آفرین 
بَرَد دل نـه با گوشوار و نگین

سكندر به چوپان چنین گُفت باز 
كـه بختت جوان باد و عُمرت دراز 

نگُفتی گُلش خسته از خار كیست 
بگُفتـا : تو خود گو خریـدار كیست

ندارد بـرادر نه خواهر نه شوی 
دلی بسته دارد به هر تـار موی

دُرش درصدف پاك و ناسُفته است 
بر این دُر نیـازیده صَراف دست

بگُفتـا كه از چرخش روزگـار 
بر این گل گُذشتست چندین بهار 

بگُفتـا كه با این بهار چارده 
براین گُل گُذشتست خورشید و مـَه 

سكندر ازین گُفته دلشاد شد 
چو سَروی زِ بار غم آزاد شد

جهان شُد به چشمش دل انگیز تر 
دلش گشت در كار وِی تیز تر

بدو كرد چون بخت و اقبال رو 
زِ كیخا بپرسید و از حال او 

بگُفتا به جـَركان بـُود این زمان 
كمر بسته در خدمت ایلخان

هم ایدون كه با ایل واَحشام سِه 
شبِ دیگر آیـد به قُرتاپَسِه

بپرسید آنگاه از مادرش 
زِ باغ گُلِ نَستَرن پَروَرش

بگُفتا به اسكندر ای سرفراز 
كه سودابه است نام آن سَروِ ناز

كه سودابه خود خویشِ كیخا بُوَد 
به حُسن رشك چشم زُلیخا بُوَد

نبـاید چرا گُفت افسونگرست 
کسی را که سودابـه اش مادرست

فُزونتر به حُسن است دُختر به ناز 
رُخش قبله را مانَد اَندر نماز



 



دیدگاه ها : نظرات