تبلیغات
قند پارسی - قسمت سوم / دیدار اسکندر با نوش آفرین

قسمت سوم / دیدار اسکندر با نوش آفرین

21 مهر 95 00:57

نویسنده : قند پارسی


قسمت سوم / دیدار اسکندر با نوش آفرین




نظر نیست بر روی خوبان حَرام 
خصوصأ بـه مهروی آهو خَرام

سكندر گُذشت از لَبِ چشمه سار 
چو شاهین بیُفتاد چشمش به سار 

به نزدیكشان گله در قاش بود 
به دوراز گله سگ به پرخاش بود

هم اندر زمان او بمالید چشم 
نَشُد باورش آنچه را دید چشم 

چو ازدور دیدش شُدش پای سُست 
هم اندر زمان دست از دل بِشُست

تو گُفتی دل خویش رامش بدید 
چو سَرو صنـوبر خرامش بدید 

همی كرد دُزدیده در وی نظر 
رُخی دید تابنده تر از قمر

به حیرت شد انگشت بر لب گرفت 
زِ حُسنش همی ماند اَندر شگفت 

چو چشمش به آن ناز و غَمزه فتاد 
تنش همچو بیدی به لَرزه فتاد 

نظر كردن و حـُسن دیدن همان 
بلرزیدن و دل تپیدن همان

چو شیدا شُدی دست از دل بشوی 
به مستی برانگیز صد های و هوی

صـراط بُـلنـدی دل پَستی است 
که بیدل شُدن رمز سرمستی است

به اَفسون توگُفتی كه آن تُرك مست 
دل از وی بِبُرد و زبانش ببست 

سكندر نماندش به رُخ هیچ رنگ 
توگُفتی دلش را فِشُرد او به چنگ 

بگُفتـا : گُذشتـم خُدایـا بسی 
من از خاك دُبا به قـُرتاپسی 

زِ تُركان بسی ماهرو دیده ام 
سَهی سَرو غبغب گلو دیده ام 

وزیشان كسی پنجه بر دل نزد 
خُدایش چنین نقش بر گل نزد 

مرا دل نلرزانـد ازیشان كسی 
خرابم نكرد مستی نرگسی 

ندانم كه بود این كه آرام و هوش 
زِ من برد از روزن چشم و گوش

ندانم به چشم سیاهش چه بود 
كز اعماق جانم برآورد دود 

ز ره آمد و بـُرد آرام من 
بلرزاند هر هفت اندام من

به یزدان نگاری چنین شوخ وشنگ 
ندیدم به عمرم ازینسان قشنگ

وزآن پس بگُفت با جهان آفرین 
كه ای خالق حور و خُلد بَرین

هرآن كس تو خواهی حبیبش كُنی 
به رُخ این چنین دلفریبش كُنی 

تودانی كه درپرده هم تخت كیست 
فُروغ رُخش طالع بخت كیست 

چه می شُد كز این سرو آهو خرام 
سکنـدر شبی می رسیدی بـه كام

چه می شُد كه او دل فُروزم بـُدی 
به شب ماه و خورشید روزم بـُدی



  






دیدگاه ها : نظرات