تبلیغات
قند پارسی - قسمت اول / آغاز داستان/ آمدن اسکندر لب چشمه قرتاپسی

قسمت اول / آغاز داستان/ آمدن اسکندر لب چشمه قرتاپسی

21 مهر 95 00:26

نویسنده : قند پارسی


آغاز داستان/ آمدن اسکندر لب چشمه قرتاپسی



خرامـان غزالان سیـد دَرَه سی 
لبِ چشـمه ی آبِ قُرتاپـَسی

بـرفتنـد بـا کُـلفـت و خـواستـه 
سَر و روی را جـمـله آراستـه

یك از یك بـُدی دلستان تر بناز 
بُدی هر یكی قبله ای در نماز

یكی نـاز پـروردۀ مهر بود 
یكی دلفریبیش در چهر بود 

یكی رَشك خورشید بودی و ماه 
یكی را به لب بود خال سیاه 

یكی خوب چهر و یكی ماهروی 
یكی سَرو بالا ، یكی مـُشكموی

ندانم كه دُبا به خُلد اَندرست 
و یا آب قُرتاپسی كوثـرست

و یا گوشه ای از بهشت برین 
فتادست از آسمان بر زمین

كه خاكش دهد مُژده ی دوست را 
و آبش طَراوت دهد پوست را 

كه خوبان درین خاك اندر زِ بِین 
نه كمتر به حُسنند از حور عین 

به رُخ چون بهارند پُرآب و رنگ 
پـَری پیكر و شوخ چشم و قشنگ

به لب چون بیارند لَفظ دَری 
هُنرها نمایند در دلبری 

همه قند و دلبند و شیرین نمك 
همه شوخ و آهو وَش و تیز تك

به دُبا تَـوان دیـد مَستان هـار 
فَریبـا و نـاری گُل و گُل بَهـار 

به دُبا اگرچه به رود است آب 
ولی رودِ رودابـه است از گُلاب

صَنوبر اگر دَمخور سُنبُل است 
سَحَرناز ( ناز)و سَمَن گُل (گُل) است

هزار ار بـُود لُعبت گُلعذار 
پسند دل اُفتـد یكی از هزار

پسند دل از لاله رویان یكیست 
ندانست كس جوهر عشق چیست

چو جان دربدن عشق دردل نشست 
كه داند كه عشق ازچه بودست وهست

نهد پای در دل به یك غمزه ای 
بلرزاندش چون زمین لرزه ای

هم از روی خوبان حوری سرشت 
طراوت پذیرست اُردیبهشت 

كه بی روی خوبان سیمین عُذار 
ندارد صفایی چمن در بهار

همه لُعبتان در خَـرام و سُرود 
به سر چشمه رفتند از پای رود 

میانشان یكی شاهدی شوخ و شنگ 
دو زُلفش چلیپا دو چشمش قشنگ

كشیده قَدَش رَشك سَرو سَهی 
فُروغ رُخش فَرِ شاهنشهی

دو زُلفش چو دو مار خُفته به گنج 
زِ سیمین بَرش رُسته جـُفتی تُرنج 

لبش لعل و ابرو هلالی بـُدی 
به لب جای بوسه چه خالی بـُدی 

میان گُـلان از همه نازتر 
چو ناوك , مُژه ناوك انداز تَر

به تن پیرهـن از گُلِ یاس داشت 
مَریزاد دستی كه این یاس كاشت

زِ باغ گُلِ یاس پیراهنش 
گُلِ یاس می ریخت بر دامنش

سیه طُـره اش چون كیانی كمند 
لبش كانِ شكر ، دهان كانِ قنـد

رَسن كرده گیسو چو مار ضحاك 
فرو هَشته از فرق تا روی خاك

چوگُل در چمن بود دامن كشـان 
به رُخ داشت از حُسن شیرین نشان

لبش بود همچون عقیق یمن 
رُخش بود همچـون گُلِ نسترن

به سَروَش دوشهلا كرشمه كُنـان 
سَهی سَرو او سوی چشـمه روان

بیامد لبِ چشمه با دُختران 
خودش ماه بـُد ، دُختران اَختران

برافروخت رُخ رونق گُل بِبُرد 
بخندید و آرام بُلبُل بِبُرد

شكُفته به رُخ بـَر بـُدی لاله اش 
(سكندر) بدید و بشُد واله اش

(سكندر) كه با دَرع و دِشداشه بود 
یكی از بُزرگان عَكاشه بود 

جوان بود و جویای کشف جهان 
پدر بر پدر بود سـالار و خـان

به سر هرکه را شور فرهادی است 
چنان دان که از ایل بـابـادی است

در آن روز اسکنــدر گـــاوشَه 
همی غافـل از بازی هور و مَه

سَواره بُرون شُد به هَمراه وِی 
سَـوارانی از نسل دارا و کِی

همه سر پُر از باد و جوینده نام 
به سَمت بُروجـن کشیده لگام 

وزآن پس به نَقنه شُدند رهسپار 
خریـدند اَسبـاب و بستنـد بـار

وَز آنجا زِ کجراه سیـد دَرَه سی 
کشیـدنـد خود را بـه قُرتـاپَسی 

به سید دَرَه سی آن صَنم روی را 
بدیـد آن سهی سَـرو دلجـوی را

بدید آنـکه زُلفش پُر از تاب بود 
بدیـد آنـکه لعلش می ناب بود

نگاری که نازش خریـدار داشت 
بهاری که سَروَش گُلِ نار داشت

فشُردی به دندان كُلفتی لب 
به زیر لب آهسته گُفتی عجب

ندانم به نزدیك باشی چه جور 
چنین كه دل از من ستانی ز دور 

پَری یـا فرشته ندانـم كه ای 
تـو نزدیك تر شو ببینم چه ای















دیدگاه ها : نظرات