تبلیغات
قند پارسی - من از تو عذر میخواهم

من از تو عذر میخواهم

20 مهر 95 22:17

نویسنده : قند پارسی

.
.
.
.
.

سلام, ای مهربان,.. ای نازنین,.. ای در زمین , ماهم ...
من از تو , عُذر میخواهم .

اگر, در سینه دَم سردم .. شرار ِ " آه " گُم کردم ...
اگر در خویش می گردم , تو را ,من , راه گُم کردم .

هوایی می شوم گاهی که از نُه تویِ پندارم , مَرا یک بَند می خوانند ...
نمیدانم خُدا در جلدِ من تب کرده است امشب ...
و یا دارند در آذرگُشَسبِ قلبِ من , زَرتشت هایی زَند میخوانند .

نمیدانم پریشان خاطرم اکنون نَمکسودِ کُدامین حسِ مجهول است ...
نمیدانم چه مرگم هست ؟؟

دلم در حَسرتِ شعری تغزّل طعم ,می سوزد ..

چهل سال است , دارم در میان ظُلمتِ یَلدایِ تنهایی خود "مهتاب" می بافم ...
چهل سال است , دارم در سرابِ پیش رویم قطره قطره " آب" می بافم ...
چهل سال است اَلافم ...
چهل سال است .. هر شب در میانِ آرزوهای بیاتم , تار و پودِ خواب می بافم . 

دَرونم معرکه گردان طوفان هاست ...
نگاهم را مُقدّس غفلتی امشب به سمتِ ماه , ..هُل دادست ...
نه آن ماهی که مِغناطیسِ ماهی ها و مَرجان هاست .

بلوطی خُشک و بی برگم ...
چه فرقی میکند اینکه پس از مرگم 
شرّارم را کُدامین کوره استقبال خواهد کرد ...
و یا اینکه کُدامین بیدلِ افسرده ای , با حس و حالم , حال خواهد کرد .

مَنی که بی سر و همسر ...
مَنی که روزی آخرسر .. تَهِ چاهِ تِهمتَن دام می میرم ...
چرا باید هراسان باشم از بالا بلندِ کوهسارانی که وحشت را سرِ راهم درون چَشم میکارند ...
اگر امروز بنشینم , و ریگ از کفش برگیرم .

مَنی که قصدِ آن دارم , نقاب از خاطرِمَخدوش بردارم ...
حرامم باد ,اگر دست از سرِ این لَذّتِ خاموش بردارم .

چه بسیارند آنهایی که ما را بی تَوقّع دوست میدارند ...
چه بسیارند آنهایی که ما را تا طُلوعِ فُرصتِ دیدار .. در یک صبحِ دیگر بار ...
تمامِ ثانیه ها را دَخیلِ چشم می بندند .

به من , اثباتِ بی دینیِ آدمها ندارد ربط ...
مرا با رسمِ آدمها نباشد جنگ .

به من , ربطی ندارد اینکه دیروزِ تو را حِرصِ کُدامین دیو, بلعدیست...
به من , ربطی ندارد اینکه فردا را , چگونه روز خواهی بافت .
چرا باید که در جـاسـوسـیِ هم, مُتّهم باشیم ...
بیا امروز را , هَم سُفره ی امروزِ هم باشیم ..

خُدا شاهد,, , به قدرِ لرزشِ یک آهِ دَم کرده ...
به قدرِ خلسه ی یک بُهتِ سنگین سر ... اگر بختم امان میداد ...
" زمینم " را سَوا از "عَرش" می کردم...
" نگاهم " را ... میان ( مَسجد و میخانه ) یکسان " فَرش" می کردم .

مرا تکلیف , همچون شب چراغِ ماه , تابان است .
مرا تکلیف آسان است .

اگر در زاد روزِ من ...
اگر در زادروزِ تو ...
پدرهامان, نفس های زمین را با نهالی چاق میکردند ,..
کویرِ لوت, گیلان بود .

اگرچه سخت جانکاه است ...
من از تاریکی آن اژدها چاهی که یوسف را فرو بلعید, دانستم ...
بَسا چاهی که خود ایمن ترین راه است .

مَنی که کوله باری از جنینی تا چهل دارم ...
مَنی که زیرِ شهرآشوبِ جسمم ,کاوه ای از جنسِ دل دارم ...
مَنی که یک زمان سبزم ...
مَنی که یک زمان زردم ...
مَنی که مِهرآیینم ...
چرا در "چشمِ بُستان طاق ِ حوّا ", برقِ آدم سوزِ یک آزَرم را آذین نمی بینم....
چرا بر شاخسارِ شاه توتِ فهمِ اکنونم نمی رویم ...
چرا, آویخته از سقفِ سعدآبادِ صبرم روشنای چلچراغی نیست ...
چرا روشن ضمیری راهپوی کوچه باغی نیست .

چرا فهمی , شعورم را نمی تابد ...
چرا اندوه بیدارم , نمی خوابد ...

بگو در گوشِ من اِی شاعرِ در من زمین خورده ...
بگو با من , .. رَمه دُزدان .. کُدامین نسبتِ هم سُفره گی با نیمروزِ کدخُدا دارند ...
بگو با من , چرا سگ های آبادی که در درّندگی هارند...
برای پاسبانی از کُدامین گله ها , تا صبح بیدارند .

بگو با من , چرا گوشی به غمخواری ندارد تابِ همدردی ...
بگو با من , چرا در چشم هایی که دهان بازند , .. نوری نیست ؟...

کُجایی , ای زمان زادِ فروغِ فکرِ فرداهای دور از دست های من...
بیا .. " نوروز " را در روزهای نخ نمای عمرِ من شیرازه دوزی کن ...
بیا, در چشمِ ویلاباغِ من , نارنج کاری کُن , حضورت را ...
بیا , .. بشکن , عبورت را .

بیا در کوچه باغِ لحظه های دِنجِ اکنونم .. قناری .. باش ...
بیا با من بهاری باش ...

بیا بر تختِ جَم بنشین ... 
بیا میراث دارِ طشت ِ خون آغشته ی حَلقِ سیاوش شو ...
بیا بر " مَسندِ" آن والیانی که .. " خُدا را".. داغ کوب ِ چینِ پیشانیِ خود کردند .. آتش شو ...

اگر کورم ..
اگر لالم ...
اگر در مَعرفت کالم ..
بیا ای هم نفس , ای شاعرِ شبهای بی مهتاب ...
بخوان در گوشِ من شعری , که بیدارم کُند از خواب .

بچین از شاخه های تاکِ طبعم خوشه های شعرِ قرمز را ...
بیا , تعدیل کُن , .. تغییر دِه .. معنای هرگز را .

بیا در من , شراب انداز ...
بیا , .. نومیدی ام را , .. جمع کن .. در جوی آب انداز ...

بیا ای بختِ آسانم ...
من از آمیزش "شمشیر" با "قُرآن" هراسانم...
اگرچه دیر می ترسم ...
من از این مُرشدانِ پیر, می ترسم ...
من از چسباندن " الله " روی ِ تیغه ی شمشیر می ترسم ...

چه می شُد ؟ .. نور را .. بی واسطه .. از چِشمه ی خورشید می خوردیم ...
چه می شُد؟؟ , در پناه سایه سارِ لحظه هامان , لااَقل بودای خود بودیم ...

پُرم از چارقُل هایی که هر شب , مادرم .. خواندست ...
همه ذِکرِ قُنوتِ مادرم این بود :
.
زمان را , .. رو به تاریکی ...
زمین را, .. رو به ویرانی ...
خُدا را, .. سمت خونخواری .. نمی بُردیم ...
اگر .. روزی .. سه وَعده .. مثلِ نان "امید" می خوردیم ...
.
.
.


شادان شهرو / زمستان 94 / شهریار 






دیدگاه ها : نظرات